تبليغاتX
M.J. Nemati 's Blog

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:55 توسط محمدجعفر

اين كه آدم توي نوشته هاي شخصيش، بيشتر از كلمات عادي استفاده كنه تا كلمات و آرايه هاي ادبي، به نظرم باعث ماندگاري بيشتر اون نوشته در ذهن ميشه، چون به واقعيت نزديكتره.

مثل نوشته هاي خودم

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 3:40 توسط محمدجعفر

بعد از مدتي يهو به سرت ميزنه كه بري ببيني توي پوشه چرك نويس هات (Drafts) چه خبره. چيزايي پيدا ميكني كه مال چند ماه يا چند سال قبل هستن. وقتي ميخونيشون، يه تبسم (و شايد گاهي اوقات خنده) رو لبات ميشينه! فكر كه ميكني، ميبيني سطح و محتواي تفكرت طي اين مدت چقدر تغيير كرده! چقدر عوض شدي!

چه حس خوبي بهت دست ميده وقتي اين رشد فكري رو لمس ميكني! كاش هميشه همينطور باشه!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 1:6 توسط محمدجعفر

گرچه خيلي زياد با شخصيت استيو جابز (بنيانگذار شركت Apple) آشنا نبودم، اما با شنيدن خبر درگذشتش، مت‍أثر شدم. از قبل چيزهايي در مورد زندگي و اهداف و افكار و افتخاراتش شنيده و خونده بودم، اما با شنيدن اين خبر و انعكاسش در دنياي مجازي، بيشتر راغب شدم تا به دنبال اين موضوع برم، كه رفتم.

در اطراف (چه دنياي مجازي و چه دنياي واقعي) ديدم كه درصد بالايي از افراد، چنان شروع به تعريف و تمجيد از اين شخصيت پرداختند كه انگار از دوران كودكي تا به حال با خود استيو جابز زندگي كردند! در حالي كه خيلي از اين افراد، شايد حتي براي اولين بار بود كه اسم آقاي جابز رو شنيده بودند!

نميدونم، چرا ما عادت داريم در هر زمينه يا موضوعي، خودمون رو پُر نشون بديم؟! آيا با تعريف و همچنين مطلع نشون دادن خودمون از فلان شخصيت يا شركت يا ... ، چيزي به اعتبار شخصي ما اضافه ميشه؟!

هيچ وقت سعي نكن خودت رو طوري نشون بدي، كه واقعيت نداره و نيستي!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 2:52 توسط محمدجعفر

در عجبم!

از اون هايي كه در مورد موضوعي، با بقيه مشورت ميكنن و نظرشون رو ميپرسن، اما پس از شنيدن نظر طرف، به جاي پذيرفتش به عنوان يك نظر، سعي ميكنن اون شخص نظر دهنده رو با حرف و نظر خودشون قانع كنن!


فكر كنم يه خرده زيادي از كلمه ي "نظر" استفاده كردم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 0:35 توسط محمدجعفر

واقعا چه بود و چه شد؟

ای کاش من کودک بودم،

دلم از این می سوزد که دوست داشتم زودتر بزرگ شوم!

و هر روز انتظار می کشیدم و هر روز که می گذشت، خوشحال بودم که یک روز بر سنم اضافه شده!

اما نمی دانستم دنیا رنگش عوض می شود!

من همان روزها را میخواهم ...

همان جمعه ها که بی مشق بود

همان خنده ها که بی خیال بود

همان روزهایی که در کوچه می دویدم و به فکر هیچ چیز نبودم

همان روزها که دلم نمی شکست ... همان روزها را می خواهم!

شاید همه ی ما گم شدیم ؟

--------------

- متن بالا، بخشی از اثر یکی از دوستان هست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:42 توسط محمدجعفر

خدایا ! به ما آن ده، که آن به ...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 13:15 توسط محمدجعفر

بعد از چند روز بارونی، اینجا هوا حسابی سرد شده!

بوی پاییز و مهرماه و خاطرات روزهای مدرسه به شدت احساس میشه !

ماه رمضون امسال هم تموم شد.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 2:28 توسط محمدجعفر

از حدود ساعت 2 نيمه شب تا نزديكاي وقت سحر، چه رعد و برقي مي زد و باروني مي باريد !

چه هيجاني داشت! خدا كنه به جايي آسيبي نرسيده باشه.

اگه امكانش بود، چندتا عكس ميگرفتم ازش اما اصلا نميشد.

خدايا، شكرت!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 5:12 توسط محمدجعفر


الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 1:44 توسط محمدجعفر